تبليغاتX
شمعی در باد
شمعی در باد
شعر

هر شب در رویاهایم تورا میبینم

و حس می کنم  ،اینگونه است که در میابم

تو هنوز وجود داری و از دور دست ها به رویایم پا می گذاری

تا به من نشان دهی که هنوز با منی

دور یا نزدیک هرجا که هستی مهم نیست

حس می کنم قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

تو یک بار دیگر در را می گشایی و میهمان قلبم می شوی

و قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

عشق تنها می تواند یک بار تورا بنوازد

و تا ابد باقی بماند و تا پایان عمر تورا رها نکند

عشق زمانی به و جود آمد که من به تو عشق ورزیدم

آن لحظه راستینی که در آغوشت گرفتم

لحظه ای که همواره در ذهنم جاودان خواهد بود

آن زمان که در کنارم هستی از هیچ چیز نمی هراسم

و می دانم ، می دانم که قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

ما تا ابد اینگونه خواهیم ماند

 و در قلبم تورا حفظ خواهم کرد

و قلبم آری قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 2:6  توسط مرد تنها  | 

انسان برای چه انسان شده؟

انسان برای چه انسان شده؟

انسانیت به دلیل انتخاب هایست که می کند مهم نیست چه گونه آغاز می کند

مهم راهی است که بر می گزیند تا همه چیز را به خوبی به پایان برساند

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:59  توسط مرد تنها  | 

تقدیم به او

مگه نمیدونی دل من تنگ شده

مگه نمیدونی دل واپسم

اینجا تنها نشستم و بی کسم

چرا با من اینقدر غریبی

سرشدی ،از دل من بی نسیبی

دیگه خنده هات مال من نیست

بغض و گریه هات مال من نیست

دوستت دارمت رو به کی میگی

عشق پاکتو به کی میدی

دوست داشتم فقط واسه یک لحظه

دوستم داشته باشی همین بسه

برای یک بارم شده بیا اینجا

دستتو بذار توی دستام

بگو دوستت دارم عزیزم

تا پای جون واست میمیرم

نگو که دلت سنگ شده

بگو واسه دل من تنگ شده

بگوتوهم بی قراری

واسه یک لحظه از این جدایی

بگو میمونی واسه من

ای همه عمروزندگی من

خیلی حرفا دارم پس گوش کن

این آخریشو خوب گوش کن

عمرو جونم فقط تویی

زندگیو خونم فقط تویی

بخوای نخوای عاشقتم

ولی نمیدونم لایقتم

ولی میدونم میمونم

تا آخرش واست میخونم

که: دوستت دارم ،دوستت دارم

بخوای نخوای دوستت دارم

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 19:38  توسط مرد تنها  | 

به نام خداوند عشق و زيبايی

بهترین چکه ناودان بلند یک احساس را در قالب کلامی از جنس تنفس باغچه های معصوم یاس به روی کاغذ میریزم و آن را بالهجه همه پروانه صفت های گیتی بی انتها به آسمان نیلوفری دل زلال تو هدیه می کنم !

 

 

نگاهم که کردی دلم پر گرفت                        دلم غربت زنگ آخر گرفت

نگاهم که کردی سکوتم شکست                    درون دلم عشق گويی نشست

نگاهم که کردی زمان صبر کرد                    دل آسمان را پر از ابر کرد

و بعد از نگاه تو باران گرفت                       و عشقی درون تنم جان گرفت

نگاهم کن و باز با من بمان                         تو حرف دل بی کسم را بدان

نگاهم کن ای زندگی بخش من                     وبا قلبم از عشق حرفی بزن

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:5  توسط مرد تنها  | 

بانتظار ديدار

 

 

زندگي موقع انتظار تلختر از سايه مرگ است كه آهسته و آرام ببالين محتضري پيش بيايد تو اين عذاب را براي من فراهم مكن كه تحملش از عهده من خارج است.

هنگاميكه زيرسايه درختان بانتظار ملاقات تو دقيقه شماري ميكنم رنج مشقا بي پايان نصيبم مي شود كه جز سرشك سوزان مداوا نمي پذيرد .

تو اين رنج و مشقت بي پايان را نصيبم مكن كه ريزش اشك چون شعله لرزنده شمعي جانم را بسوزاند و عمرم را پايان بخشد . جواني عمرم بانتظار ديدار تو به پيري رسيدو آخرين شب تار من به سپيدي صبح نيانجاميد در آن ظلمت شب چشم به در دوختم تا از آن بدر آئي و ديده ام را هنگام جان دادن روشني بخشي تو اين آخرين تمناي مرا رد مكن زيرا كه دوست دارم در مردمك چشمم رويائي از صورت زيبايت براي ابد باقي بماند.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 9:1  توسط مرد تنها  | 

سلامی دوباره

سلام به همه دوستان مرسی از لطفتون واقعا خوشحالم که دوستانی مثل شما دارم و کنارتون هستم والا به علت اینکه ترم آخرم بود و درسها هم فرشده اصلا فرصت اینکه به روز کنم رو نداشتم شرمنده روی همتونم ولی انشاالله و به لطف محبتهای شما دوستان خوبم دوباره میخوام شروع کنم پس به امید دیدار دوبارتون و منو از نظرات قشنگتون بی نصیب نذارین همتون رو دوست دارم .

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 12:54  توسط مرد تنها  | 

گل مريم

گل مريم

باد سرد خزاني گلبرگ هاي گل مريم را به آهستگي  تكان داد مريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزاني  بگوش بلبل شيدا آن عاشق مهجور فرستاد ، پرنده زيبا با دل كوچك و پر از طپش خود جسم نحيف بي رمقش را به مريم رساند ناله و زاري آغاز كرد : كه اي جفا پيشه اين چه وقت دوري كردن است ؟ من چگونه درد هجران تو را مي توانم تحمل كنم ؟

بيچاره((گل مريم)) شبنم خزاني را از ديده فرو باريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت و گفت:

هنوز چند صباحي از وقت وصال باقي است و تو مي تواني دمي كوتاه از مصاحبت  من لذت بري ؟ دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده و ابروان سفيد پر پشت در حالي كه از شدت تأ ثر چين و چروك صورتش  دو چندان شده بود زمزمه كنان پيش مي آمد

و در حالي كه كارد تيز بران خود را در برابر ديدگان دريده و اشگ آلود عاشق ، بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود پاسخ داد : عمر تو با سپري شدن فصل بهار پايان پذيرفته من تاب و توان ندارم  كه مرگ تدريجي ترا تماشا كنم به اين جهت از گلستان خزان شده دورت مي كنم  و از معشوقت جدا مي نمايم  و به كسي كه مي خواهد ترا به دخترك زيبا رخ ‎‏ِ شوخ چشمي هديه كند تسليم مي كنم !

باغبان دسته گل مريم را به من داد هنوز در فراق بلبل ، شبنم هاي خزاني از چهره زيباي گل ، بر دستهاي من مي چكيد و مرا به ياد اشگ هاي گرمي كه شبي او از ديدگان زيبايش افشانده بود مي افكند !

نگاهي به گلستان كردم باغبان پير در آن دور دست ها مشغول كندن چاله كوچكي بود و با خود مي گفت : اي بلبل زيباي عاشق  تو نيز در دل خاك سرد، مانند هزاران عاشق ديگر به خواب ابدي فرو رفتي !!

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 14:55  توسط مرد تنها  | 

بوسه در رؤيا

فرشته اي از آسمان ، خرامان خرامان  به زمين آمد و در كنارم نشست سر پر از الام و اندوه مرا بر زانوي خويش نهاد و اشگ از ديده خون آلودم پاك كرده و سپس بوسه گرم پر از مهري از لبانم بر گرفت و نام آن را بوسه در رؤيا گذاشت .

همان رؤيايي كه مثل نور درخشاني از ستاره اي به زمين بدرخشد و بينواي دورافتادهاي را غرق در مسرت و خوشي كند !

همان رؤياي كه مانند انوار درخشنده شب هاي مهتاب سايه ترا در برابرم جلوه مي دهد و ترا به آغوش پر از اشتياق من دعوت مي كند .

بوسه تو اگر به لبان من برسد اثر شگفت آور بوسه فرشته آسماني را قطعاً زايل مي كند مگر نه اين است كه لبان تو از من گريزانند پس بگذار در رؤيا فرشته اي به نزدم آيد و مرا از اشتياق بوسيدن لبهاي زيباي تو باز دارد .

ديشب كه نيمه هاي شب از شوق ديدار تو به خواب نرفته بودم سرود آسماني فرشتگان به گوشم مي خورد كه با آواي دلنشيني مي خواندند :

اي موجودات بي خبر زميني، ساكت وآرام همچنان بخوابيد كه عاشقي از زوق ديدار معشوقش بخواب نمي رود اي انسان ناپايدار و اي بشر فنا پذير همچنان آسوده و آرام بخواب كه عاشق ديوانه شوريده حالي ستارگان  پر از تلؤلؤ آسمان را مي شمارد تا سپيده بدمد و او بتواند معشوقه زيبايش را تماشا كند .

اي گناهكاراني كه در ميان توده اي از خاك به سختي خواهيد خفت در خواب غفلت سنگيني غوطه ور شويد تا عاشق زار بتواند از روي اجساد شما بگذرد و به خانه معشوقه راه يابد و اورا در ميان بازوان خويش بفشارد و با گرمي لبانش او را نوازش دهد و از خواب بر انگيزد و سپس دست در دست او به جمع ما اضافه شود و باهم پرواز كنان به ان ستارگاني كه در آسمان بي پايان خداوندي نزديك يكديگر غرق در نور و عشق و مستي هستند برويم و دنياي فرومايه را به فراموشي سپريم!

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:43  توسط مرد تنها  | 

خاطرات

تماشای صفحه ای از طبیعت زیبا با آن چشم انداز دل انگیزخزانی با اینکه زردی برگ درختان و پژمردگی گلهای گلستان حزن و اندوه مبهم زود گذری در انسان تولید می کند دقایقی چند میسر است نگاه عمیق و درخشنده آن دخترک سیاه چشم با آن ابروان کشیده خنجری مانندش بیش از چند ثانیه بر صورت عاشق فراموش شده ثابت نمی ماند از غم ها و لذت ها ،از خوشی ها و تاثیر ها ،هیچ چیز جز خاطره دردناک فراموش نشده باقی نمی ماند .

انسان به خاطر خاطره و بهوای تجدید خاطرات حزن انگیز و شور آورش زنده است .هیچ کس قادر نیست از گذشته خود صرف نظر کند ابرهای درهم روزهای خوشی و مسرت ،ناکامی و حسرت ،هنگامی از صفحه حافظه انسان پراکنده میشود که گوشه خلوتی انتخاب بشود و در آن خلوتگاه راز یک به یک حوادث گذشته مانند انوار درخشنده ،در هم و عجیب در نظر انسان جلوه کند من این خاطرات را دوست دارم و به خاطر آن زنده ام.

از عمر ،از زیبایی،از ثروت از حکمرانی ،از قدرت و زورمندی هیچ چیز باقی نمی ماند مگر خاطره ای شیرین و در عین حال تاثر آور . تو نیز چون من به خاطر خاطره زندگانی زنده باش و هیچ وقت از خلوت کردن با این خاطرات که در دل تو بمانند گنجی بی کران و قیمتی بیادگار می ماند خوداری مکن!

2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 10:28  توسط مرد تنها  | 

شکوه دل

شکوه دل

دوش در راه تو ،دل از طپش بازماند با شگفتی از او پرسیدم ترا چه شد که از آتش سوزاننده ات دیده ام آرام گرفت و این تن فرسوده به آرامش فرو رفت ؟ دل شکوه آغاز کرد ،از کدام آرامش صحبت می کنی ؟

این دیده عاشق پیشه تو است که تصویر زیبای او را در من منعکس کرد و برای همیشه آرام و قرار را از من ربود.

حق این است که من همیشه در آتش بسوزم و دیده در آب زلال اشگ تو غرق باشد ؟ من خاکستر شوم و او خاکستر مرا بر باد دهد ؟ بدان که دیگر از خاکستر حرارتی بر نمی خیزد هم چنان که از جسد بیروح گرمی حاصل نمی شود .آهی کشیدم و گفتم : ای دل ، از دیده ننال چه دیگر از عشق زیبایان جهان تاب و توانش پایان پذیرفته و او نیز چون تو در نهادش رمقی برای افشاندن یک قطره اشگ هم باقی نمانده است.

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 20:49  توسط مرد تنها  |